دفترچه ممنوع

برو آنجا که دلت می گوید

ای من به قربان محبتت که جرت و پرتم کرد!!!

گوشه ای از محبت مادرانه:

-پاشو...پاشو قربونت برم...این چه قیافه ایه؟ لبات شده سیاهه سیاه...چرا اینقدر ورم کرده؟...چرا اینقدر صورتت جوش و لک در آورده..وای سفیدی چشات داره زرد میشه.....وای بمیرم قبلا موهاتو می بافتم تو گیره جا نمیشد الان همش دوخال شودم نمیشه....پاشو عزیزم..پاشو قنبرک نزن..داری خیلی چاق میشی....یکی ندونه فکر می کنه 7 ماهه بارداری!!...قربون ابروهات برم..چرا داره میشه شبیه پاچه بز..پاشو یه بلایی سرشون بیار..آدم خجالت می کشه بگه این دخترمه با اون لبای عین جسد!....پاشو...پاشو پنجره رو واکن..ببین دنیا چقدر قشنگه؟ چرا نا امیدی...پاشو که شدی عین عجوزه!!..نمی فهمم اصلا این مد نا امیدیو کی انداخته به جون شما جوونا؟!!!!

محبت خواهرانه :

-اه! ماشالا دل آدم می پوسه با تو حرف بزنه!!..آدم جرئت نداره باهات درد دل کنه..عین سگ پاچه می گیری!! خوب عزیز من گور....و......و.....ولش کن بره دنبال کارش!!!!...کارت شده نک و نال! اصلا خوشت میاد افسرده باشی! بعله..منم به بهانه ی افسردگی صبح تا شب یه گوشه کز کنم و به فکر هیچی نباشم همه چی خوب می گذره!!!....حالا ولش کن این چرتو پرتارو..بذار از دیروز برات تعریف کنم......

محبت دوستان صمیمی:

-سلام الاغه (...) (....) (....!!) مگه قرار نبود دیشب افطاری بیای خونه فلانی؟؟...گندت بزنه که اینقدر بی معرفتی!!! زهرمار که حوصله نداشتی!! فردا (ل...)بیار خونه ما...پنجشنبه دارم میرم خارج واسه درس همه رو دعوت کردم برای خداحافظی!

محبت عاشقانه!:

سلام عزیزم.....میدونی...می دونم ما مدتهاست باهمیم...منم عاشقانه و خالصانه و عمیق و متفکرانه و درویش وار و مولوی گونه  می پرستمت !! شعر ها (...شرها!) در وصفت سروده ام و نوشته ام و حک کرده ام و خریده ام و پوشیده ام....به یادت شبها خواب..کابوس..رویا...فیلم سوپر...فیلم اکشن..افسانه ی جومونگ...فیلم کوتاه...بلند..نصفه نیمه...با کیفیت دی وی دی...بی  کیفیت دی وی دی دیده ام! به یادت بارها بلوزی که برایم خریدی را پوشیدم....کراواتی که دادی را زدم....با عطری که گرفتی دوش گرفتم...در دفترت مخارج شرکت را لیست کردم...با کفشت دنیا را گز کردم...با مسواکت طعم لبهایت را از دهان و لبهایم زدودم..با خودکارت....با گلت....با سنگت....بادلت زمین خانه مان را شستم....

ولی می دانی...به این نتیجه رسیدم...ما باهم تفاوت زیاد داریم..یعنی میدانی؟ تو از من خیلی برتری!!!! من لیاقت آدم برتری مثل تو را ندارم!!!!! تو حقت خیلی بیشتر از من است که سالهاست به ریشت خندیده ام!

محبت حیوانی:

ممنون...که هر صبح برایم دانه می ریزی..دعایت می کنم و امید  روزیم را دستانت می طلبم..چون آن روزها که نبودی عاشقانه به پشت پنجره ات سر می زدم...عمه برایت گفت نه؟ هنوز از دوستیت دست نشستم...امروز آمدم..منتظر....باز هم می آیم...

دوست وفادارم که فقط تا یکسالگی کنارت بودم...هنوز بوی موهایت در بینی چرمینم مانده...هنوز وقتی اسمم را صدا می کنی..بعد این همه سال...دلم به تپش می افتد..سکوت می کنم..نا خودآگاه گوشهایم به سمتت تیز می ماند....خاطرات شیرینمان...دستت..بویت...صدایت..لحنت وقتی می گفتی ژوبی جان وتنها تو می گفتی ژوبی جان...در دلم زنده می شود...می دومم ...بعد از سه سال دوری از تو با شوق روز اول به سویت می دومم...چون غذایم دادی...آبم دادی....جایم دادی...محبتم کردی....و این آنقدر هست که سالهای سال به شوق به سویت بدوم و تو هربار بگویی...ژوبی جان دمت شکست اینقدر تکانش نده!....

سلام..با آنکه گربه ای خیابانیم و مشهورم به بی صفتی....در نبودت کیلوها لاغر شدم و این دنده ها یادگار 2 ماه غفلتت در غربت است!...روزها به یادت از پایین خانه به سمت پنجره طبقه چهارم عربده کشیدم ولی نیامدی و هر بار آقای رضوان با لگد پرتم کرد و خانم رضوان گردن مرغی برایم انداخت!..نا امید نشدم و باز آمدم!..میدانستم برمیگردی...دلم هوای تن ماهی کرده!...و البته نوازش هایت که اجازه اش را حتی به آن فرزاد مکش مرگ ما نمیدهم!!

-سلام....

*اینها همه من نیست...شاید اشارتی...هرکس هرچه دوست داشت از این سفره برچیند! طاعات قبول!!

**بر سر میدان رویا و آرزو سنگسار می کنند...کجایند این مدعیان دفاع از حقوق بشر؟! اصلا رویا و آرزو زن...خونشان حلال....امید را دیگر چرا سلاخی میکنید لامروتان؟!...از امروز مادران وحشت زده تنها طفل عقب مانده می زایند..با نعره......دستان کوچکش برای چنگ انداختن به آرامشی رمیده تا به ابد خمیده می ماند...پاهایش ناتوان و بی جان و کوچک می مانند و این طفل هیچگاه  نمی خزد....نه به جلو..نه به عقب.....آه استیصال...رنجکم.....بیا که شیره ی جانم در حلقت بریزم....کاش میشد دستانم را به دور گردن نحیفت حلقه کنم و بفشارم...پیش از آنکه معصومیتت بیمار شود....کینه در کمین طفلک زخمناکم نشسته.....کینه با زجر می کشد....طفلکم....طفلکم....

*تاریخ مصرف جاسبی جان هم گذشت...دیدند احتمال دارد بیاییم..جا به تازه نفس داد!!

 

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


روزی...روزگاری...من..ما!

 

-در گذشته زندگی می کنی...

- نتیجه ی گذشته آینده ست...

- گذشته را نگاه کن..پشت سرت بگذار برای آینده بجنگ!

- چطور می شود گذشته را بایگانی کرد وقتی استراتژی جنگ برای آینده از نگاه به گذشته حاصل می شود؟....

- قسمت..تقدیر...

- اگر..قسمت..اگر تقدیر..چرا آینده؟..چرا زندگی؟ چرا زمان؟...

- اینطور رقم خورده...

- رقم؟..رقم را من می نویسم..تو می نویسی....سرنوشت سیال است..دست نوشتن ندارد!!

2..2 تا..4 تا...

- بستگی دارد 2 ات به چه بزرگی باشد...بستگی دارد 2 پر کاه را ضربدر 2 کنی و 4 پر کاه داشته باشی....یا دو شمش طلا را ضربدر دو کنی و 4 تا داشته باشی...یا دو سرنوشت را ضربدر دو کنی و 4 تا داشته باشی....

- بزرگ نمی شوی...تنوع طلبی...دنیا برایت کوچک است!

- معنی زندگی را دارم می فهمم...کمکت می کنم تو هم بفهمی.....اگر تلاش نکنی بیش از این بزرگ شوی....

 

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


به نام خدا.....خداحافظ...

خوب..این هم از این..امروز روز آخر سفرمان است...سفری طولانی بود برایم ..شاید چون خواستم تصمیم مهمی بگیرم که گرفتم....و خوشحالم چون میدانم فعلا پشیمان نمی شوم...می گویم فعلا چون هیچ تصمیمی را به قطعیت هیچ زمان نمی شود گرفت و ذات ما ایرانی ها هم اصولا مواج است!

از خداحافظی ها متنفرم...از تصور تنها شدنمان متنفرم...ما کنار هم مدام در حال کل کلیم...هر کدام با سازی که می نوازیم می رقصیم...مدام در جهت تکامل ساز و رقص یک دیگر فرمایشات نگران مدارانه می دهیم...مدام من از این نگرانی های دلسوزانه به تنگ می آیم و مدام می زنم به کوه و دشت و صحرا با این فلسفه که اینقدر نگران باشید تا نگرانی دونتون پاره شه و دست از این خصلت بشویید!!....رقتارم خیلی بد است...می دانم ولی چه کنم...تفاوت هایمان گاهی خیلی پست فطرتانه میانمان ناخن می زند!

از خداحافظی متنفرم چون یاد سلاممان بعد ماه ها می افتم ...تو با بلوز قرمزت گیج می آمدی..نزذیک بود سگ مینیاتوری احمق یک پیرزن را زیر پا له کنی...دستهای ظریفت را به آرامی به سمت پیرزن گرفتی و عذر خواهی کردی...دلم برای راه رفتنت تنگ شده بود...مامان بی قرار در جایش بپر بپر می کرد تا توجه ت رو جلب کنه...آمدی...بغل ها و بوس ها و اشک های دزدکی که گوشه چشم و گلویم حبسش می کنم...در آغوشت می گیرم...فشاری اضافه..چند ثانیه با سکوت یکدیگر را می فشاریم....دلهایمان با هم حرف می زنند..می گویند چقدر دلتنگ بودند...چقدر دلشان یکدیگر را می خواسته...چه ها در خلوتشان چشیدند که به هیچ کس جز یکدیگر نمی توانستند بگویند....جدا می شویم..لبخندی می زنیم و به سرعت سراغ چمدان ها می روی تا بحث را عوض کنی ..تا بغض را حبس کنی....به سرعت سراغ چمدان ها می روم تا بحث را عوض کنم تا بغض را حبس کنم....

از خداحافظی متنفرم.....چون قبلش هی صدای خش و خش وسایل چپاندن مامان در گوشه کنار کیف ها می آید و تو با یک لیوان شیر به دیوار تکیه داده ای و خیره می شوی و هر از گاهی پیشنهادی بی سرانجام و کوتاه می پرانی...و من عصبیم...تحمل دیدن سکوتت..خانه ی خالیت...تنهاییت که اصرار داری پر کردیش با کار و شرکت و یک مشت آدم کج و کوله ..را ندارم....من عصبیم....چون عاشقانه تحمل نگاهت که روی جای خالی چمدان ها دو دو می زند را ندارم....من عصبیم ..من با کوچکترین چیزی عصبی تر می شوم..من با کوچکترین چیز دم دستی فریاد می زنم....من ضعیفم....می گویی برای حل این ماجرایی که به خاطرش فریاد می زنی راه حلت چیست؟....از خانه می زنم بیرون..این است راه حلم!

از خداحافظ متنفرم..چون باز پس از چند لحظه این پا و اون پا کردن یکدیگر را در آغوش می گیریم...چند ثانیه اضافه یکدیگر را می فشاریم...دلهایمان حرف می زنند.. دل من عذر خواهی می کند...تو می بخشی...تو می گویی چقدر دوستم داری داری...می گویی چه حرفیه می زنی؟ مگر چند تا خواهر کوچکتر دیوانه مثل من داری...به سرعت جدا می شویم..بهم نگاه نمی کنیم...با لبخندی زورکی به لب به سرعت سراغ چمدان ها می روی تا بحث را عوض کنی...تا بغض را حبس کنی....به سرعت سراغ چمدان ها می روم تا بحث را عوض کنم تا بغض را حبس کنم....

از خداحافظی متنفرم..کور خواندی..نه...از پنجره ی قطار نگاهت نمی کنم...نگاهت نمی کنم تا مثل فیلم های کلاسیک...دستهایت .در ایستگاه کوچک بوکس...در هوا خشک شود و تا مهو شدنمان در پیچ جاده..نگاهت را بدوزی به این مار آهنین قرمز....

از خداحافظی متنفرم....ولی انگار باز مجبوریم...مثل هزار کار دیگر که متنفریم ولی  مجبوریم ...پس

...خداحافظ سی سی...

**به دلیل اینکه از مشتریان غیور و صبور و با پشتکار مک دونالد و بلاخص کوکاکولا بودم..٣ عدد لیوان اندازه ی سطل با آرم کوکا به رسم یاد بود به من هدیه داده شد!!! احتمالا جهت تزیین اطراف تخت بیمارستان هنگام شیمی درمانی به خاطر انواع سرطان های گوارشی!!!

 

 

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


مشکوک به مرگ

میان زمین و هوا ماندی...

زمین زیر پایت بیابان است و بیابان است و بیابان...

آسمان روی سرت مه است و مه است و مه.....

خسته ای از پرواز....می گویی چکنم؟

مرگ در آسمان؟

یا مرگ در زمین؟....

من فکر می کنم که مشکوکم!

مشکوکم که قبلا مردی!

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


این هیچ نیست جز پاره ای گله از هیچ...

حالم گاهی بهم می خوره! از انسان های دور گود نشین! آن هایی که بدون پرداختن هیچ بهایی دور گود نقش سهراب بوقی را بازی می کنند و فریاد لنگش کننشان زمین و زمان را برداشته ولی اگر حتی پیشنهاد بازی دوستانه در میدان را بدهی به ترفط العینی غیبشان می زند!

از کسانی که در گذشته می زیند متنفرم...آن ها که سنگ صلابت شاه و خانواده ی تیتیش بلای ملوکانه را به سینه می زنند و در نهایت که از عقایدشان می خواهی بپرسی...عمقی به اندازه ی کف روی آب دستت را می گیرد....چه کنم که از این جمله ی پوشالی احمقانه ی زنده باد شیر و خورشید متنفرم!!به عقیده ی شخصیم این تفکر نهایت کوته فکری و ساده اندیشیست!

حالم بهم می خورد برای زنانی که کمتر از شانل و کریستین دیور نمی پوشند و لقلقه ی زبانشان رنان بی نوای ایرانیند! می دانم با شیک نپوشیدن آن ها مشکل بی نوایی و نابسامانی قانونی زن ها حل نمی شود....ولی نمی دانم از لحنشان...طرز بیانشان....چیزی پوشالی و تکراری و کم عمق میان حرف هایشان عقم می گیرد....

حالم بهم می خورد وقتی کسی از بی عرضگی یا اشتباهات دیگران بگوید وقتی خودش عرضه ی همین بی عرضگی کردن هم ندارد...

برمی گردم...امروز بلیتم را عوض کردم و پرینتش را هم گرفتم...همین روزها بر می گردم!! نه! من هیچ معلق وارونه ای برای مملکتم نمی زنم! توان نجاتش را هم ندارم ...ولی قطره ی ناچیز بودن...بهتر از همان هم نبودن است.....

وطنم

نامه ای به رییس جمهور..از رپری به نام بهرام که 4 سال پیش این شعرو خوند و امروز تو زندانه

*دلم برای زر زر های بی معنی خوش آهنگ وکهنه ی سنتورکم تنگ شده...برای گل کوچکش ....برای...نوای خوش ساز از سر سوز دل....دلم برای واقعیت ها تنگ شده....برای گلوهای گرفته ی خس خس ناک صبح زود..برای 10 شب های پر التهاب...برای حس وجود.....روح من وحشی تر از آنست که این آرامش بی انتهای قرضی را تاب بیاورد....من اینجایی نیستم.....من روستای ساده دلیم که دلم به بوی جوی آب خانه ام...کاهگل طویله ام....دود اجاقم خو کرده..ماکروفر و توالت هوشمند و زندگی فینگرتاچتان ارزانی خودتان! به معده مان نساخت عزیزان!...می روم از صدقه سری جاسبی جان بلکه دانشگاهکی قبولمان کرد و سرمان به آخوری بند شد....دانشگاه های فوق مدرنتان را تا اطلاع ثانوی تاب نمی آوریم......

جالب بود


  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


اطلاعیه!

 آرایشگاه و باشگاه بدن سازی اوین! (زیر نظر مجتمع فرهنگی-ورزشی-انسان سازی دادگاه انقلاب)

لاغری تضمینی در کمتر از یک ماه. دادن حال اساسی به استخوان ها و کلا تکاندن بدن در کمترین زمان.

با انواع آرایش ناخن ...گریم بدن و صورت..کپ!...آرایش و پیرایش پا..بند..ابرو...آرایش خلیجی چشم....ماساژ...برنزه..و کلا اصلاح!همراه با لحظات جذاب و هیجان انگیز و انسان متحول کن.

به کودکان خردسال شما در منزل سرویس ویژه داده می شود.

در این مرکز گفتار درمانی هم به صورت تضمینی انجام می شود.تضمین می کنیم لال مادر زاد را به چهچه بیاوریم.

با کادر مجرب و کارکشته..تحت لیسانس (....)

از اغتشاشگران و روزنامه نگاران و دوستان تحکیم وحدتی و انجمن سبز پوشان و کلا حافظ محیط زیست و دانشجویان مخصوصا با ارائه کارت دانشجویی و خوابگاهی به صورت خاص تحت عنوان طرح خس و خاشاک پذیرایی ویژه به عمل می آید.

هدف ما جلب رضایت ا.ن و آقا می باشد .

ورود برای عموم شدیدا آزاد است!!!



  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


سفرنامه. مونیخ

نمی دانم چطور شروع کنم ..از آنجا که حوصله فکر کردن ندارم سفرنامه را ادامه می دهم..

این دو روز رفتیم آلمان..شهر مونیخ...البته توقف کوتاهی هم در اتریش داشتیم ولی برنامه اصلی در آلمان بود...مونیخ رسما شهر تاریخی فوق العاده زیباییست و مصداق کامل جمله ی: every turn .. a surprise! است!(هر بار که سرت را بچرخونی یک سورپریز! قسمتی از شعر کارتون علاادین!! **)

آلمانی ها خودشان به مونیخ بسیار افتخار می کنند...شهری رسما چند ملیتی مملو از عرب..ترک...دوستان چشم بادامی در طرح ها و رنگ های مختلف ...ایتالیایی و صد البته ایرانی ها.

در مونیخ زن های عرب با حجاب های بسیار غلیظ و شدید فراوان دیده می شود ..زنانی پیچیده در چادر مشکی و روبنده که چشمهایشان را هم با تور مشکی نازکی پوشانده بودند و دستشان هم دستکش مشکی بود ولی روی دستکش دستبند های طلای گرانقیمت بسته بودند و کیف های بسیار شیک ورساچه و گوچی و... این صحنه ها آنقدر که برای ما عجیب بود برای خوذ آلمانی ها عجیب نبود!..البته بی اغراق بگویم از هر 5 خوانواده 2 خانواده ب عرب بود که از یک مرد و تعداد زیادی زن تشکیل شده بود..بی اغراق!! البته خوب هم میانشان زیاد بودهاااا...بدجنس نشویم!

ترک ها هم که کلا آلمان وطن دومشان است!آن موقع که ترکیه رفته بودیم هم اکثریت قریب به اتفاق آلمانی را تقریبا خوب صحبت می کردند ولی مشاغلشان حول محور شکم دور می زند....انصافا این روزها ایرانی ها را در رده های نسبتا بالا و مناسب شغلی و معیشتی می توان دید! آقا چرا راه دور برم؟ خواهر خودم با 27 سال سن مدیر تولید قسمتی در شرکت هیلتی سویس است و جز با خون جگر و خر خوانی به اینجا نرسیده! نه پشتوانه مالی محیر العقولی برایش بوده...نه متاسفانه پشتوانه فیزیکی..چون طفلی 5-6 سال است که تنها و بدون ما زندگی می کند...(اشک خودم هم درآمد!!)

در هر صورت مونیخ شهری شلوغ بود و به گفته مادر و خواهرم با آمدن مونیخ هم ایتالیا را دیده ام هم فرانسه!!....مونیخ کلیساهای فوق العاده زیبایی داشت و دو برج بسیار بلند....من با همه ی شلنگ تخته های اضافیم یک مقداری از ارتفاع می ترسم!! خواهرم که کلا بالای هیچ برجی نمی رود بنابراین تنها به بالای برج رفتم....پله های آخر بودم که با خودم بی اراده تکرار می کردم...105 متر بالای زمین!!..105 متر!...توان ادامه ی راه نداشتم که یک زوج جوان فرانسوی متوجه وضعیت خنده دارم شدند و زیر بازوهایم رو گرفتند و کشان کشان بردندم تا بالا!!!! الان که تصور می کنم فکر می کنم چه صحنه ی مضحکی!!!...با من آرام حرف می زند انگار دختر بچه ی 5 ساله ای را که از تاریکی ترسیده را بخواهند آرام کنند....من البته در آن شرایط خیلی آن لاین نبودم ولی تاوقتی پایین رسیدیم کلی باهم دوست شدیم...مادرم هم منتظر بود و گفت انتظار داشتیم تو در حال قهقه با آدم های جدید پایین بیایی!!!...این عادت از کودکی با من بوده...راحت دوست پیدا می کنم....وقتی 4-5 ساله بودم با پیرمرد و پیرزن ها توی پارک دوست می شدم و با اصرار می خواستم به خانه ببرمشان!و از قرار دو بار هم موفق شده بودم!!(خدایا همچین فرزندی نسیب هیچکس نفرما!!)

بعد از ان به موزه ی شهر رفتیم...فوق العاده بود...از گذشته شروع شده بود تا به امروز....بازمانده های دوران هیتلر و نئوناری ها .تا نمایشگاه هنر های معاصر

یک قسمت هم مربوز به تمام عروسک های قدیمی و خیمه شب بازی بود و وسایل شهر بازی بسیار قدیم....یک اتاق دیگر هم داشت که نسبتا تاریک بود با نور قرمز و پر بود از ماسک هایی که از روی چهره ی مرده ها ساخته بودند..یعنی با قالب گیری از چهره ی مرده ها...آدمک هایی کاملا طبیعی با دست و پای قطع شده که به عنوان مدل تشریح در دانشکده پزشکی استفاده می شده.....در این میان در حال خودم بودم که از جلوی پنجره ای سیمی رد شدم و ناگهان پنجره با نور قرمز روشن شد و صورتکی کاملا طبیعی و وحشتناک شروع کرد به خون بالا آوردن و با صدای وحشتناکی حرف زدن!! و من غافلگیرانه یک جیغ تاریخی کشیدم که صدایش برای خودم هم چندش آور و غیر انسانی بود و منشا و عمق صدا نا معلوم !!.....بنده اصولا از جیغ متنفرم! اگر کسی می خواهد یک عصبانیت غیر قابل کنترل از من ببیند می تواند جلویم جیغ بکشد..یا با جیغ بخندد...یا هیجانش را با جیغ نشان دهد ...در آن صورت هیچ تضمین نمی کنم کتکش نزنم!!حالا بدانید عمق تنفرم از خودم تا چه حد شد و چقدر شرمنده شدم!

البته جلوتر مسلما بی خیال شدم! چون به یک سری آینه رسیدیم که هر کدام آدم را یه جور نشان می داد...یکی از آنها که قد را بسیار کوتاه نشان میداد را پیدا کرده بودم و با استفاده از سکوت و خلوتی آن قسمت مثل ابله ها داشتم جلویش ادا در می آوردم و حرکات موزون از خودم تراوش می کردم که دیدم گروهی با راهنما وارد شد و خودم هم نفهمیدم چطور قضیه را جمع کردم و زدم به چاک!!!!

جلوتر هم موزه هنر های معاصر نیمه پست مدرن نیمه هچل هفت بود که با 80 درصدش نتوانستم ارتباط برقرار کنم ...نمیدانم بعضی موضوعات پورن چه جذابیت عظیمی تا این حد دارد ....بعضی شات ها (نمی دانم چطور منظورم را بگویم) حتی با ریشه پورن.. هنر و عمق دارد...زیبا یی دارد...ولی بعضی رویاهای یک ذهن بیمار است که جای نمایشش در میان دوستان و هم پیاله های خودش است! آقا اصلا اونجا خوانواده رد می شه...دهههه!(سر این موضوع با خواهرم بحث کردیم و نتیجه آن شد که من یک انسان متحجر خشکه مغزم که همان بهتر است در ایران زندگی کنم!!! البته بنده استقبال کردم!! من عاشق اینجور مغزهای خشکم!هم بهتر می ماند هم هر وقتم خواستی توی یک کم آب تریت کن و بخور!!)

در قسمت دیگرم ویترین های شیشه ای عظیم بود که کارهای هنری یک آقایی بود که یادم نماند! چیزی هم از دست ندادم......یکی از کارها این بود:...یک چوب بستنی نهایت 7 سانتی که رویش جای پای سگ مانده بود!

دیگری 2 عدد خیار چمبر که به شکل ضربدر با خلال دندون به هم متصل بودند.....یک تابلوی رنگی رنگی بی سر و ته که یک جاییش سوراخ بود و از سوراخ یک برس کف ریش تراشی آویران بود و تابلویی دیگر با همین ترکیب ولی با برس توالت شور!!!شما بگویید این آثار هنری را کجای دل می شود گذاشت؟! به من هنر نفهم بگویید لطفا!ا

قسمت بعدی ایت سفر که شامل عکس هاست رو دیرتر می گذارم...راستش این کیبورد حروف فارسی ندارد و بعضی وقتها جای حروف را فراموش می کنم و دیوانه می شوم تا یک جمله بنویسم!!!

**صبح برای پیاده روی رفته بودم و چون دیوانه گوجه فرنگی هستم به عنوان تغذیه یک عدد گوجه فرنگی قلمبه با خودم بردم!جایی کنار دریاچه نزدیک خانه خسته شدم و گفتم استراحتی کرده باشم..در نزدیکی پسری سیاه پوست که داشت مثلا صبحانه می خورد نشستم و گوجه فرنگی را بیرون آوردم و با ولع گاز زدم..پسرک با تعجب نگام کرد!!..منم به صبحانش اشاره کردم و گفتم مگه شماها ماهی نارنجیه بدبوی نپخته برای صبحانه می خورید من به شما خیره می شم؟؟!!!

***ببینید روی دیوار کی یادگاری نوشتید!!

 

 

 

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


وقتی فکرم بهم می ریزد

وقتی افکارم به هم میریزد....دیکشنری مغزم کم می آورد...معنی کلمات گنگ می شود و هستی بی معنا می شود...در درک معنی هستی...وجود....ریپ می زنم...

معنای درخت..خورشید....آب....زمین....گنگ و کدر می شود...همه می شود صوت...صوتی که در زبان من یک آهنگ است و در زبان پیرمرد کشاورز آهنگی دیگر....

آنقدر گشته ام به دنبال نداشته ها که داشته ها را گم کرده ام...در سبدم مانده ته خیاری تلخ...هیچ وقت نقشه خوان خوبی نبودم....همیشه سر دو راهی ها بیلی برداشتم و از زیر زمین نقب زدم تا به خورشید برسم...

وقتی افکارم بهم می ریزد سر از رودخانه ها در می آورم...سر از غارها...سر از دشت ها...

وقتی افکارم بهم می ریزد شکلات طعم بادمجان می دهد و کلم مزه ی بستنی توت فرنگی...

وقتی افکارم بهم می ریزد توی آینه ی آسانسور شکمم از بدنم آویزان است و به کمرم چسبیده در بازتاب شیشه ی فروشگاه....

وقتی افکارم بهم می ریزد....دوست دارم فکر کنم میان این همه صوت...رنگ....آهنگ...

وقتی افکارم بهم می ریزد ..دوست دارم هی نقطه پشت نقطه بگذارم جای سکوت ها..مکث ها...

وقتی افکارم بهم می ریزد..احساس انسان بودم می کنم.....

وچه خوب است روزهایی که افکارم بهم می ریزد.

*بزودی طرح جدیدی از اوالونا در این ناحیه گذارده می شود!

از نظر فتوشاپ تعطیلم....

تقدیم به همه ی کسانی که انگشتانشان همیشه و همه حال برای فریاد فکرشان باز می شود...حتی اگر....

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


نهال سبزم..

چطور می توانم لذت ببرم؟ آرام باشم و از تعطیلات لوکسم استفاده ببرم؟!!!! به من بگویید جو زده...بگویید ناشکر..بگویید احمق!!!....نمی توان این همه ظلم..بی شرمی..کثافت کاری را در حق هم وطنانم تحمل کنم.....

چطور یک انسان می تواند تا این حد پست و رذل شود ....متاسفم که برای چهلم کشته شدگان این ماجرا خیابان های بازل و برن را گز می کردم و وقتی دوستانم در خیابان گاز اشک آور به ریه می کشند...من از اکسیژن آلپ تنفس کنم.....این سفر چقدر خوب می توانست باشد اگر ابطحی ها با شکنجه اعتراف نمی کردند....جوانان ١٩-٢٠ ساله..سهراب ها با گلوله توی قلب و پهلو و پا بی آنکه روزهای خوش جوانی را ببینند تنهایمان بگذارند....نداها کشته نمی شدند.....نام ایران با بغض ادا نمی شد.....

دیروز دلم خیلی تنگ شد...تنها پیاده راه افتادم ...بر حسب اتفاق یک کلیسای قدیمی پیدا کردم....داخل شدم و گوشه ای نشستم..سکوت و خنکیش آرامم کرد ...در دلم هیچ نمی گفتم و تنها سکوت بر روح و فکرم حکم فرما بود......پیرزنی آمد کنارم نشست..با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت سویسی نیستی..کجایی هستی؟ گفتم ایرانی....تعجب کرد که یه ایرانی تو شهر به این کوچکی اومده باشه...بعد گفت راجع به ایران شنیده....اینبار من بسیار تعجب کردم!..گفت اتفاق ها راسته؟ گفتم راست تر از آنچه به نظر می آید....بی حرف شروع به زمزمه کرد....و من باز به حال خودم برگشتم...چند دقیقه بعد شمعی روشن کرد و گفت برای کشورت دعا کردم...و شمعی روشن کردم تا حق تان را پایمال نکنند..خدا با شماست!....مات ماندم!

موقع بیرون آمدن دفتری بود که توریست ها در آن نظر یا یادگاری می نوشتند....به فارسی و انگلیسی نوشتم : دیوی روی فرشتگان سبز شهرم خاک مرده می پاشد...دعا کنید باران ببارد تا نهال نو رسمان جوانه بزند...

*.............(جای همه ی حرف هایی که کلمه برایشان پیدا نمی شود!)

*شاید فردا قسمتی از سفرنامه را باز نوشتم.....

              به لحظه لحظه های این روزهای سرخ قسم

              که بوی سبز ترین فصل سال می آید

          "قیصر امین پور"

 

 

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


اینبار بلندتر به من بگو خر!!

بنابه دلایلی پست قبل مخفی شد....

در حال گشت و گذاریم ...امروز تقریبا رفتیم ایتالیا!!!....جالب..زیبا...از سویس کثیف تر و مملو از پیرزنان خال کوبی کرده ی عجیب فشن بود که با کفش های پاشنه ١٠-١۵ سانت میخی و لباس های سبز و صورتی مکش مرگ ما لب گور قدم می زدند!!..و چه خوب..لذت می برم این همه امید به زندگی می بینم...ولی انگار یک فیلم قشنگ می بینم..انگار که بعد از سینما در میایی..و برف سبکی هم می بارد..یقه ی پالتو را بالا می زنی....دست هایت که کم کم می رود تا کرخ شود را ته جیبت فرو می کنی و خرده های بیسکویت ته جیبت را لمس می کنی...آن رویای زیبا را بر پرده ی رنگین سینما...جلوی آن همه صندلی دیگر که به تماشای آن رویا آمده بودند رها می کنی و...می روی سمت خانه ای با دیوارهای نم گرفته...که شوفاژ هال آب می دهد و تا نیمه گرم می شود..سقف اتاق خواب از کنج دارد زرد می شود....همسایه بغلی تا نیمه شب عربده می کشند و حنجره ی نوزادشان خزه بسته اینقدر که با دهان باز گریه کرد و تو دلت می خواهد بروی بغلش کنی و سر کوچکش را روی شانه ات بگذاری و آرام آرام تکانش بدی و بگذاری با صدای آرامت هیپنوتیزم شود و آرام بگیرد...هزار کار نکرده داری که می دانی نمی رسی...کف کفشت دارد نصف می شود....و شپش توی جیبت شیش انداز می اندازد...

 

این رویا..این فیلم زیبا مال من نیست.....امروز مال من نیست....

حال خوبی ندارم ....

دلم می خواهد برگردم....فردا می روم زوریخ تا بلیتم رو دو هفته جلو بندازم تا زودتر برگردم...شاید حتی زودتر از مادرم!...یکی به من دیوانه بگه چه مرگمه!!!.....

یکی نیست بلند به من بگوید..خر؟!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


این 4 روز که آپ نکردید را چگونه گذراندید؟!

چند روز فرصت نکردم بنویسم...این مدت فقط شبها برای خواب به خانه می رسیدم و شب هم جنازه بودم...خوبی اینجا این است که حتی اگر نخواهی مسافت های زیادی را باید پیاده گز کنی یا برای رفتن به جایی چند قطار با فاصله زمانی نزدیک سوار شوی و هی بدوی تا برسی...تازه اگر مادر و خواهری ترسو هم داشته باشی که جا ماندن از قطاری که نهایت نیم ساعت دیگر قطار دیگری میرسد..برایشان به شکل وحشتناکی رعب آور و فاجعه ست و باعث و بانیش را باید لای ساطور کشت!...و من در عجبم که خواهرم که بچه ی این محل است دیگر چرا!!..حالا ما که موش روستایی هستیم را بگویی یک چیزی!..

۴ روز پیش که خواهرم سر کارش بود با مادرم با اتوبوس شهری لیختن اشتاین راهی اتریش شدیم...البته شهری کوچک در جنوبی ترین قسمت اتریش...۴۵ دقیقه در راه بودیم و دیگر نگویم که مادرم به ازای هر ٣ دقیقه آلارم می داد که مطمئنی درست می ره!!! یا فکر کنم گم شدیم!!! و در مرز اتریش هم پلیس شادی با اتوبوس ها بای بای می کرد!...کلا مردمان شاد با دل هایی خجسته اند!...شهر فلدکیرش شهری کوچک ولی بی نهایت زیبا بود با کلیسا ها و بنا های قدیمی...و قلعه ای قدیمی از دوران رونسانس..آخر هم به یک پارک جنگلی که یک چیزی در مایه های باغ وحشی از حیوانات بومی منطقه بود رفتیم و از گاو و گوسفند و بز داشت تا گوزن و...و من خودم را با بزغاله ها رستگار کردم..در را بازگشت باران بارید و من بوی سگ خیسی که جورابش را هفته هاست با کتانی می پوشد و نشسته گرفتم!!!!....بیچاره مردمان اتوبوس...چون مادر خودم در صندلی کنارم ننشست!!

فردایش با قطار رفتیم رورشاخ و از آنجا به ماینا که در آلمان بود رفتیم...در وصف ماینا زبانم قاصر است چون مکان مملو از گل و سبزه بود ورای تصور!!...مکان متعلق به خانواده ی اشراف زاده ی سلطنتی بود که باغ کاخ بسیار وسیع و رویایی بود....باغ ارم شیراز را تصور کنید...بعد ٣ برابرش کنید.....سبزتر و با چمن کاری تمیزتر و با این تفاوت که به راحت بی آنکه کسی با سوت بلبلی و لحجه شیرازی خواهر مادرت را جلوی چشمت اعدام کند می توانی روی علف ها غلت که سهل است..دور از جان شما بچری!حالا به تمام این ها گل های کمیاب و رنگارنگ با دیزاین هوشمندانه را هم اضافه کنید!

فرداتر آن روز خواهرم ویرش گرفت که یک عمر پیاده همه جا را گز کرده و می خواهد حالا که حقوقش مکفی است تا ما هستیم ماشین بخرد!!!...ما هم هی گفتیم مادرت خوب..پدرت خوب..دختر گلم شما یه ۴-۵ سال هست یک عدد بوق هم با ماشین نزدی ..کوتاه بیا که افاقه نکرد!....البته گواهینامه ای که خواهرم در ایران گرفته بود را بین المللی کرده بودیم..خلاصه قرار بر این شدکه دو روز ماشین کرایه کنیم تا ایشان رانندگی کنند و بنا بر وخامت اوضاع کلاس بروند!!(یک گلف باحال کرایه کردیم که حتی توی ایران هم ندیده بودم...من ماشین ندیده که ایرانخودرو بیشتر نمی شناسم کلی صفا کردم!)...خدا را هزار مرتبه شکر که من گواهینامه بی المللی دارم وگرنه در جایی میان زمین و آسمان با هلیکوبتر باید جمعمان می کردند...چون طفلی خواهر نارنین من بسیار محافظه کار و محتاط است....سر هر چهار راه..میدان...خط عابر پیاده...گل..باغچه...پشه...خاموش می کرد و جماعتی پشتمان در سکوت به انتظار می نشستند و خواهرم هر بار تقریبا به گریه می افتاد و من مثل ابله ها نمی توانستم جلوی خنده م رو بگیرم و کف ماشین ریسه می رفتم و اعتماد به نفسش را تبدیل به خیار می کردم.و با وجود عذرخواهی فراوانم خواهرم پیاده شد و گفت حتی اگر شکنجه اش کنند حاظر به ادامه راه نیست!!البته من گفتم نگران نباشد هیچ کس شکنجه اش نمی کند و من عمیقا به این تصمیم غیورانه اش افتخار می کنم و احترام می گذارم!!...در نهایت رفت و برگشت رانندگی کردم و اینقدر بکن نکنم کردند که رسما دیوانه شدم!...خلاصه به شهری به نام کنستانز مجاور دریاچه زیبای بادنزی رفتیم...یک چیزی بود در مایه های ساحل قو یا مروارید انزلی!! البته خیلی زیبا!در راه بازگشت هم از دهکده اپنتزل عبور کردیم که رسما آنت و دنی را آنجا ساخته بودند انگار!!مدهوش کننده بود!!

امروز هم برای خرید به فروشگاه ایکه آ در نزدیکی سنت گالن رفتیم.....مادرم در فروشگاه شیرجه زد و ما در نهایت از میان اجناس نجاتش دادیم تا کار به تنفس مصنوعی نکشد!..آخرش هم خیلی باحال بود چون خودمان می توانستیم بارکد وسایلمان را با اسکنر دستی چک کنیم..(از آنهایی که چراغ قرمز دارد و بیب صدا می دهد!)...جانم برایتان بگوید ماشین رسما پر شد...خواهرم هم بعد از ٨ ماه سویس آمدن امروز تلوزیون خرید!!..مسخره اش میکردم و می گفتم امروز به روستای شما تلوزیون کشیدند!...بعد هم که از این امر نجات پیدا کردیم ..به آبشاری که گفته می شود سرچشمه رود راین است به اسم راین فال رفتیم در نزدیکی شف هاوزن....

یک رازرا هم برایتان فاش کنم!! اینقدر که برای پیدا کردن مسیرها این دو استرس داشتند و وسط بزرگراه و بین ذو راهی..جیغ می زند چپ...نه! راست...نه همون چپ! و کلا بد اخلاق بودند که من به شکل نادر و عجیبی زدم کنار و شروع کردم به گریه!!!!(بنده اصولا جلوی مادر و خواهرم گریه نمی کنم!)...که اعصابم رو بهم می ریزید...گور بابای مسافرت! من می خوام برگردم ایران!!!!!

فراموش کردم بگویم...یک روز هم عصر از برای خودم برای ولگردی زدم بیرون...یک گاوداری ١٠-١۵ راسی پیدا کردم!..رفتم تو...جالب بود...کشاورز آنجا یک کلمه انگلیسی نمی فهمید و من هم از آلمانی کلا ۴ کلمه به زور می فهمم...ولی اینقدر با محبت همه جا را نشانم داد و اجازه داد برای وصل شیر دوش ها کمکش کنم و گوساله ها را ببینم و با علاقه یک ساعت برایم وقت گذاشت و تلاش می کرد هر طور بشود به سوال هایم جواب دهد...کاری که بعضی استادهای دانشگاه خودمان شعور انجامش را نداشتند و ندارد!

این بود انشای من از "این ۴ روز که آپ نکردید را چگونه گذراندید؟!!"

*یک پاورقی می خواستم بنویسم که هر چه فکر می کنم یادم رفته!! یادم آمد می نویسم!

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟....

اینجا برنامه کودکش نقاشی پخش نمی کنه..گفتیم خودمان بخشی در وبلاگمان اختصاص دهیم.....

(مداد رنگی و پاستل

زمان : 10-12 ساعت پیش

مکان: کنج اتاق..)

تقدیم به یک دوست خوب...همراه قدیمی.....

  
نویسنده : evaluna ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :